جوانه زدن مروارید ها
فردا 7 ماهه میشی قند عسل. و البته دقیقا دقیقا 30 هفته از تولدت میگذره.

اولین دندون ناناست 13 فروردین و دومیش 16 هم سرباز کردند.شب سیزدهم عمه عذرات از مکه اومده بود و خونشون شام بودیم و کلی جیغ و گریه و زاری و ...
شب 16 هم توی باغ بابابزرگ بودیم و با کلی مهمون بازم طاقتم رو تنگ کردی.
یکشنبه 17 فروردین رفتم سرکار(بعد مرخصی شش ماهه! خراب بشه این آموزش و پرورش که نذاشت تا 9 ماهگیت کنارت بمونم.) و شما مثل همه ی بچه هایی که ماماناشون میرن سرکار موندی خونه مامانم پیش مادربزگت. اولین روز خیلی گریه کرده بودی. روزاییکه بابابزرگ خونه باشه با حوصله زیاد و تا ساعت ها برات شعر میخونه و میخوابوندت.
حالاهم که خیلی شیطون بلا شدی. میز مبل رو میگیری و بلند میشی، همچنین دستهای من ، لبه ی گهواره، دستیره های کشوهای آشپزخونه، شلوارمن و بابا! و ... خلاصه همه چیز. باپشتی یا جاروبرقی بلند میشی و بعد هردو باهم میفتین و باگریه میای سمت من و خودت رو لوس میکنی و تا شیرت بدم آروم نمیگیری.
امروز کلی گوشت مرغ خوردی. فرنی رو دوست نداریو شیرخشک رو هم. اما سوپ رو خیلی دوست داری.
10 و نیم 11 شب تا 10 صبح میخوابی البته اگر برم سرکار 8ونیم 9 بیدار میشی و دوساعت بعدش هم دوباره خواب داری.
از اول عید (یه ماه پیش) یاد گرفتی وقتی تمرکز میکنی بری سمت چیزی و برش داری لبهات رو جمع میکنی و غنچه( مثل یه موش موشی) اگرم نگات کنم در همون حال میخندی و چهرت خوردنی میشه.عکس زیر:

وقتی از مدرسه برمی گردم با یک آه بلندی از ته دل بهم خنده میکنی. اما برخلاف انتظارم میری سمت چیزی که بیشتر توجهت رو جلب کنه!!!!
به بابابزرگ و شعرهای خاصش علاقه و توجه نشون میدی و عجیب شیرجه میزنی تو بغلش! عکس زیر:
امیر علی و بابابزرگش

از 2ونیم ماهگی ت که هواسرد شد دیگه تو اطاق خواب نخوابیدیم و حالا که اونجارو کشف کردی و میری سمتش و وسایل و کمدت رو با شعف فراوان نگاه میکنی.
دست راستت رو بالا میبری و میکوبی هی میکوبی، رو پات ، اسباب بازی یا سر و کله ی دیگران و صورت من البته.
از مرمر پذیرایی که یک پله ماننده یادگرفتی بری بالا ولی هنوز نتونستی بیایی پایین! و باید مواظب کله ت باشم همش.عکس زیر:

اگر گرسنه یا خوابالو باشی با نق نق میای سمتم.حتی تو آشپزخونه میای و آویزون لباسام میشی.علاقه ی وافر به کاغذ و مشمع(مشمپای خودمون) و هرنوع کیف داری. خلاصه داره پامو میخوره و صدا درمیاره دیگه نمیذاره بنویسم!
راستی اَدَدَ و آبَ بَ هم میگه.
بابایی برات 10 تا جوجه رسمی خرید تا برای ماه های آینده واست تخم های خشمزه پر خاصیت بذارن.

وسط باقچه عزیز براشون محوطه درست کردیم و با باجون هم تو پارکینگ یه لونه خوب ساختیم با جوشکاری میلگردها. و گذاشتیم تو باقچه. چن روز بعد 2 تاشون مردن!



جوانه زدن مروارید ها 


